تبليغاتX
پـــــر پــــرواز

مجنون

 

مجنون...

 

مجنون‌ اگر باشد ، جهان‌ خالی‌ ز لیلا نیست‌

مجنون‌ عاشق‌پیشه‌ای‌ در شهر ، اما نیست‌

مجنون‌ معمایی‌ است‌ مثل‌ عشق‌ پیچیده‌

دیگر کسی‌ در فکر حل‌ این‌ معما نیست‌

مجنون‌ … ! هزاران‌ سالِ نوری‌ باد او را برد

از جنس‌ مجنون‌ هیچ‌ مردی‌ این‌ طرفها نیست‌

افسانه‌ مردی‌ بود روزی‌ ، نام‌ او مجنون‌

نامش‌ درون‌ قصه‌ها امروز حتی‌ نیست‌

بر شاخه‌ می‌رقصد غزل‌ ، سیبی‌ به‌ نام‌ عشق‌

دستی‌ برای‌ چیدن‌ این‌ سیب‌ ، اما نیست‌

مجنون‌ چرا دیگر به‌ لیلا دل‌ نمی‌بازد ؟

مجنون‌ چرا همسایه احساس‌ لیلا نیست‌ ؟

از رونق‌ افتاده‌ست‌ بازار جنون‌ امروز

وقتی‌ برای‌ عشق‌ ورزیدن‌ مهیا نیست‌

دنیا بدون‌ عشق‌ ، قبرستانی‌ از تنهاست‌

ادم‌ بدون‌ عشق‌ ، جز یک‌ روح‌ تنها نیست‌

 

 


 

قلم خورده توسط رهــــگـــذر در سه شنبه پنجم آبان 1388 ساعت 18:38 موضوع | لینک ثابت


مثل كبوتر

اوکبوتر شد و رفت

زیر باران غزلی خواند دلش تر شد و رفت

چه تفاوت است که چه خورده است غم دل یا سم

آنقدر غرق جنون شد و رفت

روز میلاد همان روز که عاشق شده بود

مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت

او کسی بود که از غرق شدن می ترسید

عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت

هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد

اون که ساده یک روز کبوتر شد و رفت

 


 

قلم خورده توسط رهــــگـــذر در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 16:30 موضوع | لینک ثابت


مهر خدا

 

 
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد
...

 

 


 

قلم خورده توسط رهــــگـــذر در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 ساعت 14:11 موضوع | لینک ثابت


گناه آدما

قصمون دروغ نبود                        قصه برنده ها

زیر گنبد کبود                              پر زدند پرنده ها

آرزوی اهل خاک                          آسمون روشنه

حسرت هوای پاک                      واسه ی تو و منه

چیدن یه سیب سرخ                   شد گناه آدما

به زمین رونده شدیم                 از بهشت با صفا

این پایین اخراجیا                      اون یالا معراجیا

منون تو مهمونیه                      جشن خونه ناجیا

اونا که با طبل چنگ                  جا زدن تو خلوتا

وقت صلح با چشم تنگ             دنبال غنیمتا

از غنیمت سهم ما                   حرف مردم غیبته

زخم طعنه رو دل                       عاشق خوش غیرته

خدا بخشنده تر                       نمی بخشند آدما

چشم عاشقا تره                   ته بن بست وفا

این پاین اخراجیا                    اون بالا معراجیا

 


 

قلم خورده توسط رهــــگـــذر در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 ساعت 13:38 موضوع | لینک ثابت


چقدر دوست داشتم یك نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت انقدر غمگین است ؟ چرا لبخندهایت انقدر بی رنگ است ؟ اما افسوس ... هیچ كس نبود همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره . اری با تو هستم .. با تویی كه از كنارم گذشتی... و حتی یك بار هم نپرسیدی چرا چشم هایت همیشه بارانی است!!!؟؟؟


 

قلم خورده توسط رهــــگـــذر در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 ساعت 9:48 موضوع | لینک ثابت



 

 

چقدر فاصله اینیجاست بین آدم ها

چقدر عاطفه تنهاست بین آدم ها

كسی به حال شقایق دلش نمی سوزد

و او هنوز شكوفاست بین آدم ها

كسی به خاطرپروانه ها نمی میرد

تب غرور چه بالاست بین آدم ها

و ازصدای شكستن كسی نمی شكند

چقدر سردی وغوغاست بین آدم ها

میان كوچه دل ها فقط زمستانست

هجوم ممتد سر ماست بین آدم ها

زمهربانی دل ها دگر سراغی نیست

چقدر قحطی رویاست بین آدم ها

كسی به نیت دل ها دعا نمی خواند

غروب زمزمه پیداست بین آدم ها

و حال آینه را هیچ كس نمی پرسد

همیشه غرق مدا راست بین آدم ها

غریب گشتن احساس درد سنگینی ست

و زندگی چه غم افزارست بین آدم ها

مگر كه كلبه دل ها چقدر جا دارد؟

چقدر راز و معماست بین آدم ها

سلام آبی دریا بدون پاسخ ماند

سكوت ، گرم تماشاست بین آدم ها

چه ماجرای عجیبی ست این تپیدن دل

و اهل عشق چه رسواست بین آدم ها

چه می شود همه از جنس آسمان باشیم؟

طلوع عشق چه زیباست بین آدم ها

میان این همه گل های ساكن اینجا

چقدر پونه شكیباست بین آدم ها

تمام پنجره ها بی قرار بارانند

چقدر خشكی و صحراست بین آدم ها

و كاش صبح ببینم كه باز مثل قدیم

نیاز و مهر و تمناست بین آدم ها

 


 

قلم خورده توسط رهــــگـــذر در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ساعت 11:24 موضوع | لینک ثابت


خدايا امتحان سخت

خدايا امتحان سختي از حسين (ع) گرفتي

خدايا موسي را از درياي طوفاني گذراتدي و كليم الله كردي

خدايا ابراهيم را به امتحان سر نبريده اسماعيل خليل الله  كردي

ولي خدايا با حسين (ع) چه كردي؟

.....................................................................

خدايا مسيح را از فتنه يهودا رهاندي و به اسمان بردي و روح الله كردي

خدايا انبياء  واولياء را به يكي دو بلا امتحان كردي و خلعت دادي

ولي ببين با حسين چه كردي

......................................................................

خدايا 70 بلا در 7  سال بر ايوب نازل كردي و عاقبت مزدش را در همين دنيا دادي

ولي  خدايا 7000 بلا را در 7 روز بر حسين (ع) نازل كردي

ببين با حسين ع چه كردي.............با حسين..........چه كردي .............كردي

ای بنده من همین بس که او را ثارالله نامیدم تربتش را شفا زیارتش را دور کردن اتش از بندگان این  بهترین چیز بود که به هیچ یک از انبیاء ندادم


 

قلم خورده توسط رهــــگـــذر در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ساعت 9:34 موضوع | لینک ثابت


یه روز عشق و دیوونگی و محبت و فضولی داشتن با هم قایم باشک بازی می کردن نوبت به دیوونگی که رسید همه را پیدا کرد اما هر چه گشت از عشق خبری نبود فضولی متوجه شد که عشق پشت یه بوته گل سرخ قایم شده دیوونگی رو خبر کرد و دیوونگی یه خار بزرگ برداشت و در بوته ی گل سرخ فرو کرد صدای فریاد عشق بلند شد وقتی به سراغش رفتند دیدند چشماش کور شده و دیوونگی که خودشو مقصر می دونست تصمیم گرفت که همیشه عشقو همراهی کنه و از اون به بعد دیوونگی شد عصای عشق

 


 

قلم خورده توسط رهــــگـــذر در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 ساعت 11:42 موضوع | لینک ثابت


سلام خداي خوب و خواستنيم

     

 

سلام خداي خوب من:

مي داني از وقتي ار آسمان و آغوش قرب تو عريان و گريان . با كوله بار سنگين مسئوليت به اين برزخ فرود آمدم و زنجير ي زندان دنيا شدم از درد دوري و داد بي تو يي مي سوزم.....

فقط بغضم و بارون اشكم و آه

با پري شكسته پيرهن پاك پرهيز را يافتم و بر تن كردم. و به لطفت ميانه عقل و دل را بر گرفتمو بر بالاي بام دنيا بر قله ي سپيد عشق و علم محمل گزيدم. بعد از آن اشراف و اشراق بي نظير و آن قول و قرار و قسم ها! اكنون اي محبوب من اگر خواستي به ديدنم بيايي خانه ام روديست از اشك هايم كه با زورق و قلبي شكسته به شوي تو روانم.

عزيز ترين من :

ياري ام ده تا هميشه هستي ام را شيره جانم را در جام جمله و جرعه اي نور بريزم و بر تشنگانت در اين كوير سوزان بنوشانم تا مباد كه اسير سراب و سوال گردند.

محبوب من:

ياريم كن تا بدون اينكه از ايمان افراد بپرسم و بدون اينكه بدردم بخورند همدل و همدردشان باشم زيرا همه را دوست دارم حتي آنان كه مرا دوست نمي دارند يا روزي مرا شكستند و روحم را سخت آزردندو يا جان را ربودند.

بعد از اين به تو سوگند كه "نه برنجم نه برنجانم"

زيرا تو خود خواسته اي كه:حتي پاسخ بدي را با خوبي بدهم و اين شايسته ترين بر خورد است.

عزيزترينم!

ميدانم كه تنها با مركب مهر مي توان به آغوشت باز گشت."پس براي اينكه به تو برسم بايد به خلقت برسم"

زيرا مسئوليت من مكتب عشق است و ايثارپس:مهر مي ورزم و مرهم مي شوم بر قلبهاي غمگين و شكسته و خسته.چراغ مي شوم براي جاده هاي تاريك دنيا تشنگان را آب مي دهم

نه ادرس مردم را به مطلوب مي رسانم نه به مطلب روزي هفت آسمان را از "عطر عشق تو" گرده افشاني مي كنم.

مهربانم:

مي خواهم به لطفت آنچنان شوم كه:روزي عاشقانه بر من بنگري وببالي و بگويي:"آفرين بر نيكو ترين خلقت من"و ملائك روزي راز تكريم مرا در يابند.

اكنون اي محبوب :

من در اين محمل كمر همت بر حمل اين كوه امانت بسته ام" يا مي شكنم يا مي شكفم"

مي دانم كه اگر بر اين بنده فرو آمده ات ياري رساني كوه كاه خواهد شد.

بدان كه نگاهم نگران به لطف توست كه آيا مرا پذيرفته ايي؟

 آيا دستان نا توان مرا با دست قدرت خود توان و گرما مي بخشي؟؟؟

به اميد روزي كه بميرم و از كابوس دنيا بر خيزم و دگر بار در آغوش قرب تو متولد شوم

 


 

قلم خورده توسط رهــــگـــذر در شنبه هجدهم مهر 1388 ساعت 10:43 موضوع | لینک ثابت


امروز که محتاج توام جای تو خالیست

همیشه

     با همیشه

در انتظار نیامدنت                    

سکوت می کنم

و از تو ... .

می آیی ؟

       نمی دانم اما

خوب می دانم که نمی آیی

و این قصه را به هیچکس نمی گویم

حتی به تو .

امروز چقدر انتظار نیامدنت را

                             کشیده ام .

باور کن شاید ، باور نکنی

در ازدحام  این همه آدم

            سخن گفتن را فراموش کرده ام

 

 


 

قلم خورده توسط رهــــگـــذر در شنبه هجدهم مهر 1388 ساعت 10:34 موضوع | لینک ثابت


< < آموزش قالب كدجاوا> >