زندگی واسه ما آدما مثل دفتر 100برگه.اولش خوش خط می نویسی و دوست داری به آخرش برسی.وسطش خسته می شی و بدخط می نویسی و هی برگه حروم می کنی.اما آخرش که رسید جا کم می یاری.حسرت می خوری که چرا برگه هاشو حروم کردی؟!
زندگی همینه.گاهی وقتا باید به خاطر بعضی چیزا از عشقت بگذری و گاهی وقتا به خاطر عشقت از بعضی چیزا بگذری.مهم نیس چون در هر صورت می گذره و فقط خاطراتشه که چه خوب و چه بد می مونه.گاهی وقتا پر از اشتباه بوده و گاهی وقتا یه چیزای خوب توشه که آدمو راضی نگه می داره.نمی دونم چی دارم می گم یا چی می خوام بگم؟اما اینو می دونم که هر روز زندگی یه قصه جدیده.هر روز حکایتی از گفته ها و ناگفته هاست.روزای خوبش می مونه تو ذهن و خاطرات بدش می ره تو دل که هیچکس چیزی ازش نفهمه.مهم آخر قصه اس که تموم می شه و ما باور نمی کنیم که تموم شده.این دفتر 100برگ یه روز تموم می شه.اولش 4تا آدم جمع می شن و واست گریه می کنن اما 1سال بعد هیچکس یادش نمی یاد که تو کی بودی و چی کشیدی؟امیدوارم هیچکس برگه های این دفتر 100برگو حروم نکنه که بعد بخواد غصه بخوره...
این آخرین نوشته من بود.امیدوارم همه مردم دنیا خوبی رو احساس کنن.غصه ای تو دلاشون نباشه که اشکاشونو دربیاره.خدا کنه یه روز همه آدما به هرچی که می خوان رسیده باشن.
مرسی از همه اونایی که تو این مدت به من سر زدن و کامنت گذاشتن.همتون گل و باحال و خوبید.موفق باشید.
قلم خورده توسط رهــــگـــذر در چهارشنبه یازدهم آذر 1388 ساعت 11:35 موضوع | لینک ثابت

ديدم شتابان ميروي ، گفتم کجا؟ يکدم بمان
گفتي نمي خواهم تو را ، تنها بمان با مردمان
گفتم نشايد اينچنين با اين دلم بازي کني
گفتي که نتواني مرا با گريه ات راضي کني
گفتم در اين شهر خشن ، در خانه ماندن بهتر است
بايد ز مار سمي خوشرنگ دنيا دل گسست
گفتي خمش ، من ميروم، با تو نماند هيچکس
بودن کنارت در قفس؟ هيهات! حتي يک نفس
گفتم که پس يکدم بمان تا روي ماهت بنگرم
گفتي که من مه نيستم ، خود سوي ماه ديگرم
گفتم مرا با خود ببر ، گفتي نخواهم دردسر
گفتم خبر از من بگير ، گفتي نگير از من خبر
گفتم که تا برگشتنت من منتظر مي ايستم
گفتي به فکر من مباش ، من هم به فکرت نيستم
گفتم چه شد پيمان تو ؟ تا انتهاي جان تو
خنديدي و گفتي به من ، طومار آن از آن تو
آن روز رفتي بعد از آن ، شد خيره چشمانم به در
تا يا خود آيي از در و يا آيد از سويت خبر
اما شبي در خواب خود ، رفتم مزار عاشقان
ديدم در آن قبر دلم ، انگشت ماندم بر دهان
کين دل به نام رهگذر ، بر روي سنگ قبر زرد
با دست خود حک کرده بود : اي آنکه رفتي ، برنگرد...
قلم خورده توسط رهــــگـــذر در سه شنبه دهم آذر 1388 ساعت 15:33 موضوع | لینک ثابت

سینه میسوزانی ای دل چو می آغازی سخن
بس كن این شب ناله ها را از چه می خواهی رنج من
جرم و تقصیر از تو بود از یار دیرین بد نگو
هرچه كرد آن یار شیرین با تو ، ناز شصت او
هرزگی كردی سزای هرزگی رسوایی است
حاصل رنگ و ریا در عاشقی تنهایی است
از بهشت وصل جانان دوزخ غم ساختی
سینه ی رنجور من در التهاب انداختی
در كفت بود آنچه آرزو می داشتی
پرنیان بنهادی و بغر كتان برداشتی
ای دل دیوانه بشنو این مرام زندگیست
او كه گریان كرد چشمی را نصیبش خنده نیست
وصف گل رویان شنیدی پا ز سر نشناختی
عیش نا اهلان گزیدی تا گل خود باختی
در پس و پیشت گل خوش عطر بو بسیار بود
آن گلی كز جور تو پژمرده می شد یار بود
همچو شاهین بر ستیغ قله ها پر میزدی
مست موشی گشتی و از قله پایین آمدی
با همه خردی ، ز تو آرامش و شادی ربود
آنچه پایینت كشید از قله ها نفس تو بود
در خم بیراه از خود پشت پا خوردی ، دریغ
رفت و عمری نفهمیدی از كجا خوردی دریغ
هر نگاهی محرم دیدار روی یار نیست
هر دلی در عاشقی خوش دست و شیرین كار نیست
یاد باد آن روزگار ای دل كه یاری داشتی
در میان باده نوشان اعتباری داشتی
از گذرها می گذشتی خیره سر هنگام جور
روز و شب با یار یكدل می نشستی رو به روی
حالیا با های و هویی ، آن سر افرازی چه شد ؟؟؟
یار را بازی گرفتی آخر بازی چه شد ؟؟؟
این زمان دیگر سر تو با گریبان آشناست
هر دلی ارزان فروشد یار این سزاست
اعتبار هر دلی در خوبی دلدار اوست
آبروی هر كسی در آبروی یار اوست
گفته بودم با تو رسم عاشقی اینگونه نیست
پیش یار از دیگری از افسانه گفتن خیرگی است
گفته بودم با تو ای دیوانه بس كن سركشی
بس نكردی سر كشی اكنون اسیر آتشی
شب سحر شد بامداد آمد تو می نالی هنوز
نوش جانت زهر حسرت ای دل رسوا بسوز
قلم خورده توسط رهــــگـــذر در دوشنبه دوم آذر 1388 ساعت 18:55 موضوع | لینک ثابت

مجنون اگر باشد ، جهان خالی ز لیلا نیست
مجنون عاشقپیشهای در شهر ، اما نیست
مجنون معمایی است مثل عشق پیچیده
دیگر کسی در فکر حل این معما نیست
مجنون … ! هزاران سالِ نوری باد او را برد
از جنس مجنون هیچ مردی این طرفها نیست
افسانه مردی بود روزی ، نام او مجنون
نامش درون قصهها امروز حتی نیست
بر شاخه میرقصد غزل ، سیبی به نام عشق
دستی برای چیدن این سیب ، اما نیست
مجنون چرا دیگر به لیلا دل نمیبازد ؟
مجنون چرا همسایه احساس لیلا نیست ؟
از رونق افتادهست بازار جنون امروز
وقتی برای عشق ورزیدن مهیا نیست
دنیا بدون عشق ، قبرستانی از تنهاست
ادم بدون عشق ، جز یک روح تنها نیست

قلم خورده توسط رهــــگـــذر در سه شنبه پنجم آبان 1388 ساعت 18:38 موضوع | لینک ثابت
اوکبوتر شد و رفت
زیر باران غزلی خواند دلش تر شد و رفت
چه تفاوت است که چه خورده است غم دل یا سم
آنقدر غرق جنون شد و رفت
روز میلاد همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسید
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
اون که ساده یک روز کبوتر شد و رفت

قلم خورده توسط رهــــگـــذر در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 16:30 موضوع | لینک ثابت
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...
قلم خورده توسط رهــــگـــذر در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 ساعت 14:11 موضوع | لینک ثابت
قصمون دروغ نبود قصه برنده ها
زیر گنبد کبود پر زدند پرنده ها
آرزوی اهل خاک آسمون روشنه
حسرت هوای پاک واسه ی تو و منه
چیدن یه سیب سرخ شد گناه آدما
به زمین رونده شدیم از بهشت با صفا
این پایین اخراجیا اون یالا معراجیا
منون تو مهمونیه جشن خونه ناجیا
اونا که با طبل چنگ جا زدن تو خلوتا
وقت صلح با چشم تنگ دنبال غنیمتا
از غنیمت سهم ما حرف مردم غیبته
زخم طعنه رو دل عاشق خوش غیرته
خدا بخشنده تر نمی بخشند آدما
چشم عاشقا تره ته بن بست وفا
این پاین اخراجیا اون بالا معراجیا
قلم خورده توسط رهــــگـــذر در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 ساعت 13:38 موضوع | لینک ثابت
چقدر دوست داشتم یك نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت انقدر غمگین است ؟ چرا لبخندهایت انقدر بی رنگ است ؟ اما افسوس ... هیچ كس نبود همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره . اری با تو هستم .. با تویی كه از كنارم گذشتی... و حتی یك بار هم نپرسیدی چرا چشم هایت همیشه بارانی است!!!؟؟؟

قلم خورده توسط رهــــگـــذر در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 ساعت 9:48 موضوع | لینک ثابت
چقدر فاصله اینیجاست بین آدم ها
چقدر عاطفه تنهاست بین آدم ها
كسی به حال شقایق دلش نمی سوزد
و او هنوز شكوفاست بین آدم ها
كسی به خاطرپروانه ها نمی میرد
تب غرور چه بالاست بین آدم ها
و ازصدای شكستن كسی نمی شكند
چقدر سردی وغوغاست بین آدم ها
میان كوچه دل ها فقط زمستانست
هجوم ممتد سر ماست بین آدم ها
زمهربانی دل ها دگر سراغی نیست
چقدر قحطی رویاست بین آدم ها
كسی به نیت دل ها دعا نمی خواند
غروب زمزمه پیداست بین آدم ها
و حال آینه را هیچ كس نمی پرسد
همیشه غرق مدا راست بین آدم ها
غریب گشتن احساس درد سنگینی ست
و زندگی چه غم افزارست بین آدم ها
مگر كه كلبه دل ها چقدر جا دارد؟
چقدر راز و معماست بین آدم ها
سلام آبی دریا بدون پاسخ ماند
سكوت ، گرم تماشاست بین آدم ها
چه ماجرای عجیبی ست این تپیدن دل
و اهل عشق چه رسواست بین آدم ها
چه می شود همه از جنس آسمان باشیم؟
طلوع عشق چه زیباست بین آدم ها
میان این همه گل های ساكن اینجا
چقدر پونه شكیباست بین آدم ها
تمام پنجره ها بی قرار بارانند
چقدر خشكی و صحراست بین آدم ها
و كاش صبح ببینم كه باز مثل قدیم
نیاز و مهر و تمناست بین آدم ها
قلم خورده توسط رهــــگـــذر در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ساعت 11:24 موضوع | لینک ثابت
خدايا امتحان سخت
ي از حسين (ع) گرفتي
خدايا موسي را از درياي طوفاني گذراتدي و كليم الله كردي
خدايا ابراهيم را به امتحان سر نبريده اسماعيل خليل الله كردي
ولي خدايا با حسين (ع) چه كردي؟
.....................................................................
خدايا مسيح را از فتنه يهودا رهاندي و به اسمان بردي و روح الله كردي
خدايا انبياء واولياء را به يكي دو بلا امتحان كردي و خلعت دادي
ولي ببين با حسين چه كردي
......................................................................
خدايا 70 بلا در 7 سال بر ايوب نازل كردي و عاقبت مزدش را در همين دنيا دادي
ولي خدايا 7000 بلا را در 7 روز بر حسين (ع) نازل كردي
ببين با حسين ع چه كردي.............با حسين..........چه كردي .............كردي
ای بنده من همین بس که او را ثارالله نامیدم تربتش را شفا زیارتش را دور کردن اتش از بندگان این بهترین چیز بود که به هیچ یک از انبیاء ندادم
قلم خورده توسط رهــــگـــذر در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ساعت 9:34 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

اي فرزند آدم... دل تو حرم من است چگونه در حرم من بيگانه راه ميدهي؟جان تو منزلگه عشق من است چگونه در اين منزلگاه محبت ديگران را پذيرايي ميكني؟! وجود تو فرش قدمهاي ياد من است چگونه ياد غريبه ها قدم بر اين فرش مي نهد؟آيا انديشيده اي چقدر تنها خواهي بود؟ساعتي؟روزي؟ماهي؟سالي؟چند هزار سال؟چند ميليون سال؟با خودت فكر كن و بيانديش هر قدر كه قرار است پس از مرگ با من تنها باشي ,در دنيا با من انس بگير . اگر لحظه اي, لحظه اي و اگر هميشه هميشه. در شگفتم كه چگونه تو با مردم انس ميگيري و به ديگران دل مي بندي در حاليكه ميداني تنها خواهي مرد و ميداني تنها در قبر خواهي خفت و تنها در پيشگاه من خواهي ايستاد و تنها حساب پس خواهي داد. دل به دنيا مبند و با دنيا انس مگير دنيا بسيار كوچكتر از آنست كه پاداش و مزد حتي لحظه اي از خاطر تو باشد و بهاي تو حتي پاره اي از دل تو شمرده شود . جان آسماني تو جز من هيچ قيمتي ندارد و جذ بهشت من هيچ چيز نميتواند هزينه ي وجود تو را جبران كند.من تو را آفريده ام و از حال درون تو با خبرم .اسرار تو را ميدانم و بر ملا نميكنم ,تنها كسي هستم كه مطمئني به تو خيانت نمي ورزم و هيچگاه پايان نميپذيرم
فهرست اصلی
رفقا
نوشته های پیشین
سایر امکانات
align="center">
POWERED BY
BLOGFA.COM
طراح این
قالب:
ساحل نشین اشک...